![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
صدایی خسته می آید چرا این دستها سردند مگر اینجا زمستان است و یا آیا در این شبهای تار و تیره ی وحشت کسی در خوابها مرده است؟ و اکنون او کتاب سالها تنهایی خود را به قعر چاه زیبایی به نام مرگ فرو برده است کسی دیوانه ای شاید آشنایی ؛ دوستی ؛ همسایه ای مردی ؛ زنی شاید که میداند؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:0 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|