![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
... بدون فکر کردن ساده بی هیچ اندیشه ای آرام بی صدا قدم در جاده ای میگذاریم که پایانی ندارد می رویم کاش میدانستیم مقصد کجاست می دویم خنکای نسیم بهاری را بر صورتهای خسته مان حس میکنیم جان می گیریم امّا بیهوده بی هدف بی پایان
لحضه ای مکث می کنیم شاید مقصدی باشد شاید در پایان راه کسی منتظر ماست پایان؟ اما این راه پایان ندارد فریاد می کشیم می خندیم می رقصیم می دویم پایانی نمی خواهیم
باران می بارد برف می بارد بهار میشود تابستان پاییز برگهای زرد و نارنجی زیر پایمان روی سرمان معلق در هوا همراهشان میشویم و پرواز می کنیم پرواز پرواز ....
سکوت می کنیم می اندیشیم به پایان راه می رسیم! پایان؟!؟!؟!
زمستان است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:50 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|