![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
یه سایه ی خیالی رو صورتش نشست آهی کشید و خدا رو تو آهش فریاد زد
نگاهی به اطراف انداخت جز خودش و خدا هیچ کس اونجا نبود مثل تمام لحضه هایی که دستاش به طرف آسمون دراز بود
ای آنکه دانش او پیش است، ای آنکه وعده ی او راست است ای آنکه لطف او آشکار است، ای آنکه فرمان او غالب است ای آنکه کتاب او استوار است، ای آنکه قضای او شونده است ای آنکه قرآن او مجید است، ای آنکه ملک او دیرین است ای آنکه فضل او عمومی است، ای آنکه عرش او بزرگ است پناه ده ما را، پناه ده ما را، رهایی ده ما را از آتش، ای پروردگار...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:50 توسط فرزانه |
|
|
کنار رودخانه ی یخ زده از درد گنجشک کوچکی به انتظار بهار بهار است آسمان آبی است درختان سبز اند پرنده ها آوازمی خوانند دنیا زیباست گنجشک کوچک اما همچنان به انتظار بهار بهار است همه جا پر از شادیست دردی نیست ستارگان می رقصند ماه تابان شب بهاری را پررنگ تر کرده کنار رودخانه ی یخ زده از درد اما گنجشک کوچک به انتظار بهار ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:24 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|