![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
من يه روز دو تا بال خوشگل داشتم. خودم درستشون كرده بودم. رفتم روي بلندترين جاي پشت بوم. يه نفس عميق! وبعد.... سفر خوبي بود يه تجربه تازه. تو راه خيلي خوش گذشت. يه دنياي جديد پيش روم بود. ولي اين سفربيشتر از چند ثانيه طول نكشيد. با مخ خوردم زمين.... حالا دو تا بال دارم كه باهاشون تو آسمون ميگردم. آخه من آدم خوبي بودم. فرزانه( ۲۵/فروردین/۱۳۸۳) ....... میدونم تکراری بود از هیچی که بهتره خوب ! والااااااااااااااااااااااا و این داستان ادامه دارد....!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 15:23 توسط فرزانه |
|
|
دیگر وقت رفتن بود او خدا را میخواست دنیا خدا را کم داشت توان ماندن از من رخت بربسته باید رفت از دياري ديگر صدايي آشنا مرا فراميخواند اينجا ديار من نيست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:8 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|