![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
این همه گنگی ؟
همه ی ندانسته ها به بوییدن گلی می ارزید لعنت بر دستی که چیدش همه جا سیاه شد هوایی برای تنفس نماند فریادی بر نیامد کسی به خونخواهی برنخاست همه گویی مرده بودند گوشی برای شنیدن نمانده بود و نه حتی حرفی برای گفتن
خواستم فریاد بزنم من اینجا هستم هنوز زنده ام نفس میکشم حرف میزنم نفس در گلویم شکست حتی خود صدای خود را نشنیدم من نیز گویی مرده بودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 2:1 توسط فرزانه |
|
|
تنت رو بسپار دست باد پس کي ميخواي يه آسموني واقعي بشي؟
؟!!!
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳ فرزانه ( یه مطلب از اون یکی مشتم )
اینم یه عکس از خودم ( قابل توجه محمد )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:35 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|