![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
دستان تو هنوز پاکند دستهایت بوی بهشت میدهند صدایت آوای روح بخشی است و من تو را میخوانم در این تلاطم بی روحی و وحشت رقص چشمانت آرامم میکند وقتی به چشمانم خیره میشوی لبخندت را از کدامین درخت انار چیده ای ای خوب که این چنین سرخ است و شیرین گوش کن میشنوی؟ قلب من در هر تپش گویی تو را میخواند تا با تو از آسمان سیاه شب ستاره بچیند و در جشن ستاره چینی خود را از هر غمی عاری کند کنارم بمان بمان تا با تو راز قلب خویش را بازگویم بمان و لبخند زیبایت را با من قسمت کن ای بهترین ای پاک صدای مرا از ژرفای قلبم گوش فرا ده زیرا که لبهایم طاقت گفتن ندارد گوش فرا ده ........ قلبم تو را میخواند تو را ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:23 توسط فرزانه |
|
|
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی هارا جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی هارا گل به دامن کرده است باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگرخاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما باتاک چه کرد؟ با سر و سینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باورکن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 1:36 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|