![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
با اجازه ی بانوی عزیز که خیلی عشق منه.
چه بی تابانه میخواهم ات ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری! چه بی تابانه تو را طلب میکنم! گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه یی بیهوده است. بوی پیراهنت؛ اینجا و اکنون._ کوه ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور ماُنوس دست تو را می جوید؛ و به راه اندیشیدن یاُس را رج می زند. بی نجوای انگشتان ات فقط._ و جهان از هر سلامی خالی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:13 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|