![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
چه سرسختانه پیکار میکند دلم چه سرسختانه پیکار میکنم چه سرسختانه با دلم چه دیوانه وار با تو می آمیزد دلم چه دیوانه وار با تو چه دیوانه وار می آمیزد با تو چه دیوانه وار چه بی نتیجه میجنگند دستهای من با کلمات چه بی نتیجه می نویسند چه بی نتیجه مینویسند کلماتی را که نباید کلماتی ممنوعهکه جز تو تو کسی نمیداند راز درونشان را حتی..... من چه عاجزانه قدم بر می دارم چه عاجزانه چه تنها در راهی که تو گویی نباید چی بی اراده گامهایم به سوی توست چی به اراده اند گامهایم چه بی اراده اگر دست من بود... دستم؟ دستانم دستان سردم مروارید دستهای سردم .... مروارید دستان سردم در میان انگشتان صدف گونه ات اگر با من بود آآآآآه........ اگر با من بود اگر با من بودی نیستی نیستی با من دیریست نیستی با من با منی تو با من نیستی.... با منی تو من با توام با تو تا همیشه حتی تا روزی که تو گویی نباید هستم چون تا همیشه می پرستمت حتی روزی..... که نباید و این پیکار روزی مرا خواهد کشت و آن روز من در آغوش تو خواهم مرد در دستان تو جان خواهم داد در دستان تو........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:18 توسط فرزانه |
|
|
اگه آدما کله نداشتند گوش و چشم و زبون هم نداشتند وای چقدر همه جا ساکت میشد خوب اون موقع کسی گوش نداشت که بفهمه همه جا ساکته.پس فایده اش چی بود؟ اون جوری آدما زودی میمردند چون نمیتونستند غذا بخورند حتما نفسم نمیتونستند بکشند دیگه به دنیا میومدند یه ذره راه میرفتند بعد میفتادند میمردند. چقدر خوبه که من کله دارما آره خوب؛ خوبه که تو هم کله داری حالا پوک بودنش مهم نیست بالاخره چشم و گوش و زبون که داره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:9 توسط فرزانه |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای ست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جوستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ای ست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم حتا روزی که دیگر نباشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 0:49 توسط فرزانه |
|
|
صدای خش خشِ پنجۀ گربه بر شیشۀ مشبک اتاق خالی ِ انتظار مرحمی بر سکوتِ زهرآلود فضا صدای پریدن ناگهانی گربه روی نورگیر ترکیدن زهره ای لرزیدن دستی پاره شدن چرتی بیدار شدن از غفلتی دیرین و رفتن تنها گذاشتن قلبی گرم در سکوت وحشیِ هیاهو دستی نوازش صدای پچ پچی در تاریکی شب خاموش شدن لامپی و صدای تلق تلوق کی بورد از اُتاق بغلی لبی بوسه و گرمای آغوشی در سرمایی سوزنده اشکی از روی شوق نوازشی از سر مهر گذشتن نور چراغی از تاریکی خلوت یک آغوش روشن تو وسخن از روی محبت با بیگانه ای با من من و خرد شدن از کنایه های تلخ یک خاطرۀ شیرین صدای دربزرگ حیاط و وارد شدن ماشینی هق هق گریه ای از یأس قلبی که تیر می کشد دستی که می نویسد فریادی که راهِ گلو را سد کرده و بغضی که می ترکد پایان دردی شیرین چون آرامش یک زن بعد از درد شیرین زایمان بوسه ای بی صدا بر پیشانی کودک و حس قشنگ مادر بودن با تفاوت عمیقِ بی ثمرگی در مسیر سرخ جادۀ اندوه خاطرۀ زهر آلود 35 در کنار پاکی بوسه ای بر لبهای شیرین صداقت شفای گلویی ترک خورده از سرما با نفسی گرم پایان نیافتن یک روز بدون خطور مگس ها به ذهنی تنها وحشتی در وجودی شاداب از تجسّم روزی نحس گریه های بی مهابا در مکانی مقدس و دست یافتن به آنچه خواستن...
...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 20:25 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|