![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
هر وقت بهش فکر میکرد می دونست که دیگه برنمی گرده می دونست رفته و اونو با تمام درد و رنجاش تنها گذاشته. احساس میکرد یه نفر محکم قلبش رو توی دستاش فشار میده ، تا جایی که دیگه نایی براش نمیموند. صدای خندۀ بلندی رو میشنید، صدایی که اون قدر بلند بود که انگار میخواست به گوش همه دنیا برسه. صدای نعره ها توی سرش می پیچید چاره ای نداشت جز اینکه سرش رو روی زانوهاش بزاره و دستاشو محکم روی گوشاش بگیره تا شاید دیگه نشنوه.امّا صدا بیشتر و بیشتر میشد.دلش میخواست فریاد بزنه، فریاد بلندی که اون صدا رو تو خودش گم کنه.ولی نمیتونست، نمیخواست هیچ کس بفهمه که چقدر دوستش داشته.نمیتونست فریاد بزنه، نمیتوست.در این لحظه تنها چیزی که می تونست کمکش کنه اشک بود.فقط می تونست آروم و بی صدا گریه کنه.نمیخواست هیچ کس اشکاشو ببینه.فقط یه نفر بود که دلش میخواست اینجور موقع ها پیشش بود و میدید که چقدر دوستش داره. غمش بیشتر میشد وقتی به این فکر میکرد که اون، اینو نمیدونه و هیچ وقتم نمیتونه بهش بگه. اون برای همیشه رفته بود و حسرت گفتن یه دوست دارم رو به دلش گذاشته بود.پشیمون بود از اینکه چرا هیچ وقت بهش نگفته .اما دیگه دیرشده بود، واقعاً دیرشده بود ،
خیلی دیر......! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:11 توسط فرزانه |
|
ببخشید تکراری آخه اینجا خونشونه باید اینجا باشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:4 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|