![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتیم چونکه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است " حسین پناهی "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط فرزانه |
|
|
صدایی خسته می آید چرا این دستها سردند مگر اینجا زمستان است و یا آیا در این شبهای تار و تیره ی وحشت کسی در خوابها مرده است؟ و اکنون او کتاب سالها تنهایی خود را به قعر چاه زیبایی به نام مرگ فرو برده است کسی دیوانه ای شاید آشنایی ؛ دوستی ؛ همسایه ای مردی ؛ زنی شاید که میداند؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:0 توسط فرزانه |
|
|
اینجا قبلاْ دو تا عکس بود که بعد یه روز اومدم دیدم به جای اونا ۲ تا عکس دیگه اومده . . چقدر کادوووووووووووووووووووووو .
تولدم ولدم ولدم مباااااااااااااارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:24 توسط فرزانه |
|
|
سکوت
چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
خاکستر به من بگوييد پاورقی در باب زلزله ی قم: بنده قصد دارم دلیل اصلی زلزله ی قم را به شما بگویم ، بین خودمون باشد لطفاْ: دیروز داشتم در داخل کامپیوتر اشعاری را در حال خواندن میشدم که ناگهان از جمله ای در این اشعار ها دست و دلم به لرزه در آمد و از آنجا که دنیا تو مشتمه! این لرزه همان و لرزیدن زمین همان . و من میدانم که مرکز زمین لرزه اشتباه گفته شده میباشد است. چون من خودم اول از همه فهمیده شدم که زیر پایم لرزید. و من که در یک لحضه دلیل زلزله را از یاد بردن فرمودم از جا پریدن شده و به حیاط دویدم و مادر و دایی خود را جیغ زنان و هراسان ناک به سمت حیاط دوان دوان یافتم. بسیار وحشت کردیم و دستانمان باز به لرزه در آمد شد. اما ترسیدیم زلزله تمام نشود نگذاشتیم دستانمان بلرزد شود. به کسی نگیااااااااا پیگرد قانونی دارد. از همه ی همشهریان عزیز و غیر عزیز و همچنین اهالی محترم و غیر محترم تهران و بقیه مردمان سربلند شهرهایی که از لرزیدن دست من شهرشان لرزیدن شد و وحشت کردند در همینجا عذر خواسته و طول عمر برای بازماندگان از خدا برایشان دعا میکنم. با تشکر : عامل ناخاسته ی زلزله ی مورخه ۲۸/۳/۱۳۸۶ قم که تقریباْ نصف ایران را لرزیدن است خدایا شکرت ( این یه مطلب دیگه ای است ) ۵ روز بود اما یه عااااااااااااالمه طول کشید تازه خاطره هاشم نوشتم پاک کردم خدایا شکرت هزاااااااااااااااار بار دست مامانم و رها و سمانه و محبوبه که پیشم موندن درد نکنه مرسی مرسی
۹/تیر/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:36 توسط فرزانه |
|
|
ایول منم بازی ! دوست خوبم کچل جان ... ببخشید؛ کچل خان کبیر من رو به یه بازی دعوت کرده که باید 5 تا از آرزوهامو بگم ! (مثل اینکه غول چراغ جادو میاد تو وبلاگا میگرده هر کی هر آرزویی داره برآورده میکنه ) نمی خواستم آپ کنم .دیدم خوبیت نداره آدم دعوت دوستش رو رَد کنه ؛اما من یه عالمه آرزو دارم ؛ چرا 5 تا ؟ غول چراغ جادو من آرزوهام رو میگم تو برآورده کن . . 1- اولین آرزویی که دارم 2- دوّمین آرزویی که دارم 3- سوّمین آرزویی که دارم 4- چهارمین آرزویی که دارم 5- فکر کردی میگم پنجمین آرزویی که دارم ؟؟؟ آفرین درست فکر کردی .... پنجمین آرزویی که دارم !!!! یعنی میشه ؟؟ وای چقدر سخته باید 5 نفر رو انتخاب کنم دعوت کنم ! همه دعوتید + این پنج نفر : هریا , نارگیل , محمد , دخترک کبریت فروش , یاسی فامیلای عزیزم که دیگه خودتون تشریف بیارین دعا میکنم همه اونایی که بازی میکنن و همه ی اونایی که بازی نمیکنن به آرزوهاشون برسن ... باشه ؟ مرسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:11 توسط فرزانه |
|
|
مراجعه شود به پست قبل...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:20 توسط فرزانه |
|
|
پاشو برو سفره رو بچین الآن سال تحویل میشه ... اول قرآن و ماهی و آینه و شمعدون و بعد ... دلاتون مثل سبزه (7س) سبز كلامتون مثل سيب و سمنوش شيرينجيبتون پر از پول (اگه سكه نباشه بهتره)طعم زندگيتون مثل سنجدولي زياد سير نخورينسركه اشم با سالاد بخورينسماغم با چلو كبابعیدتون مبارک خوش بگذره .... خدا مرگم نده این چشه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:1 توسط فرزانه |
|
|
... بدون فکر کردن ساده بی هیچ اندیشه ای آرام بی صدا قدم در جاده ای میگذاریم که پایانی ندارد می رویم کاش میدانستیم مقصد کجاست می دویم خنکای نسیم بهاری را بر صورتهای خسته مان حس میکنیم جان می گیریم امّا بیهوده بی هدف بی پایان
لحضه ای مکث می کنیم شاید مقصدی باشد شاید در پایان راه کسی منتظر ماست پایان؟ اما این راه پایان ندارد فریاد می کشیم می خندیم می رقصیم می دویم پایانی نمی خواهیم
باران می بارد برف می بارد بهار میشود تابستان پاییز برگهای زرد و نارنجی زیر پایمان روی سرمان معلق در هوا همراهشان میشویم و پرواز می کنیم پرواز پرواز ....
سکوت می کنیم می اندیشیم به پایان راه می رسیم! پایان؟!؟!؟!
زمستان است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:50 توسط فرزانه |
|
|
تنها هنگامی که پیشانی خاطره ات را میبوسم در می یابم دیریست مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سرد تر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدا مانده ی من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:32 توسط فرزانه |
|
|
علامت داخل مربع مربع قرمز با چهار تا دایره ی توی هم یه گوشه ی تاریکی تو فقط خوب گوش کن شاید صدای اون جیرجیرک تنها رو شنیدی فقط آدمهای خوب میتونن صداشو بشنون ولی کسی نمیدونه چرا داره آواز میخونه دلش از کی، از چی پره؟ تو هم نمیدونی فقط گوش میدی خوب گوش کن شاید فهمیدی ... . . . خدانگهدار ( برای یه مدت طولانی ) شاد باشید
یلدا بازی ( یلدا که چه هیچی زمستون کلاً تموم شد اما این بازی هنوز ادامه داره به خاطر هریا جون (و بقیه ی اونایی که دعوتم کردن واسه من 2 جور بازی رو گفتن یکی اینکه 5 تا از خصوصیاتم رو بگم یکی این که 5 تا خاطره بگم چون خصوصیاتم رو خودتون میدوند (فکر کنم بدونید از کوچیکی شروع میکنیم 1- خیلی شیطون بودم همیشه باید از روی درو دیوار میکشیدنم پایین واسه همین بلا زیاد سرم میومد مثلاً: یه بار به جای آب، نفت خوردم از ماشین همسایه پریدم پایین سرم شکست اون موقعی که هنوز حرف نمیزدم یه عالمه دونه ی تسبیح خورده بودم ( فکر کردم شکلاته خوب تاب خورد به دستم تو اردو دستم شکست تا شب به هیچ کس نگفتم ! رها دستم رو گذاشت لای در، انگشتم شکست(به نازکیه یه ورق شده بود انگشتم پسر عمه ام یه بار تو بازی حرس منو در آورد پرتش کردم تو شیشه با شیشه اومد پایین! یه بار داشتم دنبال جوجه ی دختر داییم میدوییدم پام رفت روش له شد مرد !!!! هنوز بهش نگفتم کار من بوده ! وحیده جونم جوجه ات رو من کشتم و خیلی چیزای دیگه که الآن یادم نیست ! (5 تا خاطره رو همینجا گفتم بریم سراغ بقیه اش) 2- دوران ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه 3- بهترین خاطره : همه ی عمرم 4- بدترین خاطره : چیزی یادم نمیاد ( بعضی وقتا یه چیزایی هست که آدم رو ناراحت میکنه اما واسه من وقتی تموم میشه اون دوران؛ دیگه تموم شده پس خاطره اش هم واسم بد نیست و اگه اصلآ ازش خوشم نیاد؛ خاطره نمیشه؛ میمیره 5- آخرین خاطره : سارا گفت ۱۰ روزه پام شکسته تو خبر نداری! غصه خوردم 5 تا از دوستای گلم رو دعوت میکنم اگه دوست نداشتین بازی نکنین! 1- نارگیل جوراب رها باش ( همونی که تو قصه ی بالا بود ) دخترک کبریت فروش (عشق من) یاسی پنگولی (گل من) فرزانه جونم (عاشقانه) آقا محمد (خوش اومدی) ۲-مریم خانومی(بهانه های دل من) مسعود .... ه مهسا مرجان سمانه جونم سارا آتنای عزیز مهربونم فرزانه (دخترای یزد) سارا و سوگل ( سارگل) نوربخش جان (علی) ۳-خل و چل همیشگی(محمد خان) اون یکی فرزانه که جنوبه اون یکی مریم تینا دنیز بیگانه سیاوش ۴-آقا احسان گل نانا blackheart امید (گپ دوستانه) ارتش سایه ها میثم عقشولانه دامون فری ۵۵ 5- لکاته ای که الزامن تو نیستی ( اونایی که ننوشتمشون رو دوستای دیگه ام دعوت کنن آخه من 5 تا بیشتر نمیتونستم بنویسم ) این دوستامم که قبلاً شرکت کردند خودشون ( هریا. کچل خان. بنیامین محمدی) نارسیسا رو هم که هریا دعوت کرده قبلاْ من هم یه بار دیگه دعوتش میکنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:0 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|