![]() |
![]() |
|
| سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست میدانید؟ |
|
عقربه های ساعت من، هنگام حضورت آنچنان در تکاپوی گریزند و چنان از هم پیشی میگیرند، که رخش را پای رقابت با آنان نیست. آنها هم از هیجان من به وجد می آیند.
این چند روز هم با من همدردی می کنند. تو که نیستی اینها هم رمق گردش ندارند. گوشه ای از صفحه ی ساعت نشسته اند و گاه به گاه، سکسکه ای آنان را می جنباند
ساعت من دوست من است رفاقتش دستهای خاله خرسه را از پشت به هم بسته است ... عمو کسری / ۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:49 توسط فرزانه |
|
|
ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتیم چونکه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است " حسین پناهی "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط فرزانه |
|
|
صدایی خسته می آید چرا این دستها سردند مگر اینجا زمستان است و یا آیا در این شبهای تار و تیره ی وحشت کسی در خوابها مرده است؟ و اکنون او کتاب سالها تنهایی خود را به قعر چاه زیبایی به نام مرگ فرو برده است کسی دیوانه ای شاید آشنایی ؛ دوستی ؛ همسایه ای مردی ؛ زنی شاید که میداند؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:0 توسط فرزانه |
|
|
اینجا قبلاْ دو تا عکس بود که بعد یه روز اومدم دیدم به جای اونا ۲ تا عکس دیگه اومده . . چقدر کادوووووووووووووووووووووو .
تولدم ولدم ولدم مباااااااااااااارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:24 توسط فرزانه |
|
|
سکوت
چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
خاکستر به من بگوييد پاورقی در باب زلزله ی قم: بنده قصد دارم دلیل اصلی زلزله ی قم را به شما بگویم ، بین خودمون باشد لطفاْ: دیروز داشتم در داخل کامپیوتر اشعاری را در حال خواندن میشدم که ناگهان از جمله ای در این اشعار ها دست و دلم به لرزه در آمد و از آنجا که دنیا تو مشتمه! این لرزه همان و لرزیدن زمین همان . و من میدانم که مرکز زمین لرزه اشتباه گفته شده میباشد است. چون من خودم اول از همه فهمیده شدم که زیر پایم لرزید. و من که در یک لحضه دلیل زلزله را از یاد بردن فرمودم از جا پریدن شده و به حیاط دویدم و مادر و دایی خود را جیغ زنان و هراسان ناک به سمت حیاط دوان دوان یافتم. بسیار وحشت کردیم و دستانمان باز به لرزه در آمد شد. اما ترسیدیم زلزله تمام نشود نگذاشتیم دستانمان بلرزد شود. به کسی نگیااااااااا پیگرد قانونی دارد. از همه ی همشهریان عزیز و غیر عزیز و همچنین اهالی محترم و غیر محترم تهران و بقیه مردمان سربلند شهرهایی که از لرزیدن دست من شهرشان لرزیدن شد و وحشت کردند در همینجا عذر خواسته و طول عمر برای بازماندگان از خدا برایشان دعا میکنم. با تشکر : عامل ناخاسته ی زلزله ی مورخه ۲۸/۳/۱۳۸۶ قم که تقریباْ نصف ایران را لرزیدن است خدایا شکرت ( این یه مطلب دیگه ای است ) ۵ روز بود اما یه عااااااااااااالمه طول کشید تازه خاطره هاشم نوشتم پاک کردم خدایا شکرت هزاااااااااااااااار بار دست مامانم و رها و سمانه و محبوبه که پیشم موندن درد نکنه مرسی مرسی
۹/تیر/۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:36 توسط فرزانه |
|
|
ایول منم بازی ! دوست خوبم کچل جان ... ببخشید؛ کچل خان کبیر من رو به یه بازی دعوت کرده که باید 5 تا از آرزوهامو بگم ! (مثل اینکه غول چراغ جادو میاد تو وبلاگا میگرده هر کی هر آرزویی داره برآورده میکنه ) نمی خواستم آپ کنم .دیدم خوبیت نداره آدم دعوت دوستش رو رَد کنه ؛اما من یه عالمه آرزو دارم ؛ چرا 5 تا ؟ غول چراغ جادو من آرزوهام رو میگم تو برآورده کن . . 1- اولین آرزویی که دارم 2- دوّمین آرزویی که دارم 3- سوّمین آرزویی که دارم 4- چهارمین آرزویی که دارم 5- فکر کردی میگم پنجمین آرزویی که دارم ؟؟؟ آفرین درست فکر کردی .... پنجمین آرزویی که دارم !!!! یعنی میشه ؟؟ وای چقدر سخته باید 5 نفر رو انتخاب کنم دعوت کنم ! همه دعوتید + این پنج نفر : هریا , نارگیل , محمد , دخترک کبریت فروش , یاسی فامیلای عزیزم که دیگه خودتون تشریف بیارین دعا میکنم همه اونایی که بازی میکنن و همه ی اونایی که بازی نمیکنن به آرزوهاشون برسن ... باشه ؟ مرسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:11 توسط فرزانه |
|
|
مراجعه شود به پست قبل...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:20 توسط فرزانه |
|
|
پاشو برو سفره رو بچین الآن سال تحویل میشه ... اول قرآن و ماهی و آینه و شمعدون و بعد ... دلاتون مثل سبزه (7س) سبز كلامتون مثل سيب و سمنوش شيرينجيبتون پر از پول (اگه سكه نباشه بهتره)طعم زندگيتون مثل سنجدولي زياد سير نخورينسركه اشم با سالاد بخورينسماغم با چلو كبابعیدتون مبارک خوش بگذره .... خدا مرگم نده این چشه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:1 توسط فرزانه |
|
|
... بدون فکر کردن ساده بی هیچ اندیشه ای آرام بی صدا قدم در جاده ای میگذاریم که پایانی ندارد می رویم کاش میدانستیم مقصد کجاست می دویم خنکای نسیم بهاری را بر صورتهای خسته مان حس میکنیم جان می گیریم امّا بیهوده بی هدف بی پایان
لحضه ای مکث می کنیم شاید مقصدی باشد شاید در پایان راه کسی منتظر ماست پایان؟ اما این راه پایان ندارد فریاد می کشیم می خندیم می رقصیم می دویم پایانی نمی خواهیم
باران می بارد برف می بارد بهار میشود تابستان پاییز برگهای زرد و نارنجی زیر پایمان روی سرمان معلق در هوا همراهشان میشویم و پرواز می کنیم پرواز پرواز ....
سکوت می کنیم می اندیشیم به پایان راه می رسیم! پایان؟!؟!؟!
زمستان است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:50 توسط فرزانه |
|
|
تنها هنگامی که پیشانی خاطره ات را میبوسم در می یابم دیریست مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سرد تر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدا مانده ی من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:32 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست ایمیل من نوشته های قبلیم |
| درباره وبلاگ |
گاه گاهی خاطرات به سراغم می آیند
و من را توان گریزی نیست به راستی نمیدانم آنها جزیی از من اند یا من جزیی از آنها با فرسنگها فاصله با ساعتها انتظار آه های شبانه ام شکلی از او دارند (فرزانه) |
|
RSS
|